|
سلام این بار آمدم تا چند چیز کوچک را بگویم و از چشمان خمارتان رفع زحمت کنم. نه شعری به ذهنم آمد که این همه نکته را در خود بگنجاند و نه ... نمی دانم. خودتان بخوانید، قضاوت کنید. گفتمان کنید. نظر دهید. یک . من برای دل خودم می نویسم و برای دل دیگران منتشر می کنم. دو. نیازی به تعریف یا تمجید ندارم. ترجیح میدهم در کامنت ها احوالپرسی باشد تا تعریف و به به و این حرف ها. سه . همه جا گفته ام ؛ این جا هم می گویم: کامنت ها برای همه باز است و همه گونه نظردهی آزاد است(به جز سیاسی). سه و نیم. اصلا از نقد نمی هراسم. نقد کنید. نقد خوب، منصفانه، دقیق و علمی. ناراحت نمی شوم که هیچ، دستتان را هم می بوسم. چهار. عکس من را می بینید؟ نه عقده ای دارم، نه شور و شعفی برای مشهوریت. مشروعیت و محبوبیت را بیشتر می پسندم. دلیل اینکه عکسم را گذاشته ام کنار بلاگ، این است که هنگام راه اندازی بلاگم یک سری حرف ها و شکوائیه ها داشتم و برای اینکه نشان بدهم به گفته هایم آنقدرایمان دارم که برایش هر بهایی را بپردازم تا به کرسی بنشیند، عکسم را نیز گذاشتم. بگذریم که چه دلایلی باعث شد اصلا از گفتنشان منصرف شوم. پنج. به زودی که کمی سرم خلوت تر شود (اگر شود!) کارهای دیگری غیر از شعر از خودم در وبلاگ خواهم گذاشت. شش. کارهایی که در وبلاگ می گذارم ترتیب زمانی ندارند و ممکن است آخرین پست مربوط به چند سال پیش باشد و مثلا پست ماقبلش مربوط به چند هفته ی پیش. (ایراد از گیرنده نیست!) هفت. کامنت هایی که احساس کنم به جواب نیاز دارند را همان جا در ذیل کامنت پاسخ می دهم. هشت. خوابم میاد پس خلاصه می کنم: هشت + یک. جواب به فاطمه ی مریم : (( که می تواند تنهایی دست های خسته ام را درک کند که بارها و بارها قلبم را وصله پینه کرده است؟ آری، انتظار خبری نیست مرا و چشم به هیچ راهی ندارم. )) هشت + دو. در پایان این پست، ابتدای آخرین شعرم را برایتان می آورم که بی شعر سر به بالین نگذاشته باشید. اصرار نکنید که بقیه اش را هم رو کنم. ناشرش می کشدم! هشت + سه. پاورقی، پی نوشت، پس نویس، زیر نویس و ... ندارد. بهروز باشید. سنگ های مصیبت را هر چه دور تر پرتاب... پینه ای تر آینه های خودم... به سرم می زند باز زیر درخت کلاغ ها کثافت را دوش بگیرم ...
چیزی بگوی حرفی بزن قاصدک محض رضای دل من... چنین بی تاب ز کجا می آیی ؟ چنین پر تب، چه خبرها داری؟ کوله ای ز غبار... و می چکانی اشک بر دلم، باران باران ندارم انتظار خبری ز دشمن یا که یاران از که خبر دارند نفس های شماره ات؟ آهِ من بر پای تاول زده ات... نه دوستی هست مرا نه دشمنی می کاودم قاصدک پیک سپید جامه ام ز هر که داری خبر، سوی چشم به راهی ببر -فوووت- ---------------------------------------------------------- پس نویس: قاصدک را بازنویسی کردم. اول آبان هشتاد و هشت
آسمان بهانه ایست... تا رنگ سپید پرهایم که هنوز به آبرنگ های این خاک نیالوده خواهم پرید ----------------------------------------------------------------- پی نوشت: پست قبلی را به دلایلی حذف کردم. از کسانی که نظر داده بودند عذر می خوام.
گاهی می روند پاهایم و من می نشینم به تماشا تا که برگردند همراه هم سراغم ---------------------------------------------------------------------- پی نوشت: نظرات پاسخ داده شد. برخی پاسخ ها کمی تخصصی است. توجهتان را به پاسخ نظرات جلب می کنم.
می روم ... تا بخوابم اما آیا فردا صبح خواهد شد ... ؟
گاهی هم سگ می شوم...! اما نه پی گوشتی می روم نه استخوانی زیر خاک پنهان پاچه ای هم که نمی گیرم هرگز مانده ام چرا سگ می شوم!؟ اما خب، خدا را شکر که سگ ها آدم نمی شوند!!
خش خش برگ ها زیر پای رهگذران که خرد می شود غرورشان چه تفاوت که زیر پای که باشد ؟ در اوج زندگی باید کرد سقوط نقطه ی زردی است در پایان پاییز است ...
۱ از زن ها بیزارم از مردان متنفر اما آدم ها را ناخواسته نادانسته دوست می دارم ۲ من نمی هراسم از دیوانگان که عاقلان بس مهیب ترند و آنقدر عقل از سرم می برند تا چشمانم میان طیف رنگ ها سیاهی روند
من؟ خوبم همچنان ساده می گویم می نویسم تنم؟ رنجور است زیر قبای سلامت پنهان می کنم عقلم؟ حمالی است ظاهرا که پاره ای سنگ می کشد این سو و آن سو و کسی انگار جایی به من و تن و عقلم مثل شما می خندد
عکسی که نیمکت را به من الهام کرد نیمکت تنها درد دل سالیانش را به گربه های آواره و پرنده های خسته هم نمی گوید یاد روزهای با تو همه درختان را زمستانی کرده است...
خسته ام از ادای روشنفکری چراغ ها را خاموش کنید...
همه می گویند مرا: که دیوانه ای و من فریاد: شماها... ***** تاسف تاسف بر رسم دنیا، تف که نمی دهند حق را به تنها پی نوشت: این پست به هیچ وجه سیاسی نیست ...سوال نفرمایید
عرض سلام و ادب
دوستان و همراهان؛ امیدوارم هر جا که هستید خوب و شاد باشید. برخی از دوستان به من در مورد قالب وبلاگم نکاتی را متذکر شدند؛ و باید عرض کنم که طراحی این وبلاگ برای مشاهده در رزولوشن ۱۲۸۰ در ۹۶۰ صورت گرفته و چنانچه از رزولوشن پایینتری استفاده کنید صفحه به صورت کامل باز نخواهد شد و عکس بنده هم بسیار بزرگتر از آنچه هست نمایش داده می شود. همچنین به اطلاعتون می رسونم که پس از اندک مدتی قالب وبلاگ را تغییر خواهم داد. در پایان این را هم اضافه کنم که نظرات شما در همان قسمت نظرات پاسخ داده خواهد شد. با آرزوی بهروزی حامد پاسبان پی نوشت : قالب وبلاگ اصلاح شد. ۲۴ مهر ۸۸
قرمز می شود چراغ یک مار خوش خط و خال یک دشت یک دریا یک خیابان ماشین پس از یکصد و بیست ثانیه ... بوق های ممتد سوت پلیس ظاهرا از دم گرمش داغ تر است . . . و چشم های کودکی در صندلی عقب یک ماشین که زوم اند روی کودکی دیگر آن طرف چهار راه التماس چند صد تومانِ ناقابل و شاخه ای از گل های سرخش در مقابل . . . در به در به دنبال لقمه نانی شاید یا فرار از تنبیه سر دسته این ماشین به آن ماشین و ابروهایی که پیوسته با دیدنش که نزدیک می شود به هم فشرده می شوند به نشانه اخم می چرخد میان خیل آهن چهار چرخ سر در گم این سو و آن سو همه فرصتش این است: " رنگ قرمزِ چراغ " و ناگهان سبز می شود چراغ . . . |
About![]()
حامد پاسبان آرشیوآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 Links
عبدالجبار کاکایی هرگونه استفاده از مطالب وبلاگ تنها با ذکر نام حامد پاسبان مجاز است |