|
پنجره ها
شعر و دست نوشته های حامد پاسبان
|
1) خورده برده ندارم
2) در تلاطم خلسه واره های مست از ستیغ درد می پیچم به خودم به تو به این دیوار. بالا نمی روم بالا می آورم خودم را از مرداب حلق جهان چون پیچکی خسته و آرام
6 بهمن
3) زمستان می گذرد... جهانی که سیاه کردی به روی خودت خواهد نشست
7 بهمن
4) برف برف برف برف ... در قبر رو به صفحه برفکی دراز کشیده ام برف من برف شعر برف آسمان برف این تنها یک اعتراض سپید است
8 بهمن
5) باید بیشتر خودم را گم کنم
6) آقای مدرنیته !
7) از آسمان غم می بارد... غ م غ م غ م غ م غ م غ م غ م غ م غ م
دو آدم برفی خوشحال از خانه می دوند به هم گلوله های غمگین پرت می کنند و با حجمِ غمِ نشسته بر زمین مرا می سازند با یک شال گردن و کلاه...
صبح گوی طلایی شادی سکته می کند
28 بهمن [ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
قایقی خواهم ساخت! بزرگتر از کشتی نوح و در آن از هر جک و جانور، جفت و جور می کنم. تمام در و تختهها را به هم میکوبم تا تو از این خواب زمستانی بهار شوی
قایقی خواهم ساخت! دور خواهم شد از این شهر غریب که به سادگیِ یک دل پاک مردماش میخندند
همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند... آی! خوشتیپهای پشتداده به ماشینهای بیسقف، در عکسهاتان که جیبهاتان پاره از حجم سبز چرکولکهای کفِ دست است شکمهاتان چهقدر از فرط بیخیالی مست است! داد و فریادتان بلند بلند بلند در شبهای سکسکه و سرگیجه در محیطهای مجازی سرگرم کامنتهای بشردوستانه و انتشار صفحههای فقیر میان سکسکههای دموکرات تلو میخورید
قایقی خواهم ساخت! بزرگ تر از کشتی نوح تا همه حیوانات را از شر شما کم کنم!
همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دور باید شد از این شهر غریب که بالا و پایینش بوی ادکلن آروغهای مست بوی شکمهای پرِ پولپرست و تنِ یک سال، گرمابه ندیده بوی آن مردنیِ روزها گرسنگی چشیده میدهد.
قایقی خواهم ساخت... دست هر کودک ده سالهی شهر بلوتوث و موبایل است. نابترین احساسات در مجموعهی نرمافزاری نفیس در دست دوره گرد سیدی فروش حراج می شود
آنسوی این جهنم شهریست که در آن شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند... در شهر جهنمی شعرهای من طوفان بزرگی در راه است قایقی خواهم ساخت!
24 10 90
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
به دیدار هم میرویم در مجاز، نشسته پشت شیشهی نور خیره... خیره...! برای تولد مادرمان هم لایک میزنیم
عکسهای ماهعسل را در فضای اجتماعی پست میکنیم تا عمیقترین لحظات عشقمان چشمهای حسود را بترکاند
دوستمان دارند که لیستشان پر تر دوستشان داریم که طرفدارانمان بیشتر باشد
در شناسنامهمان جولی و ادی و پینک مینوازند رقاصکها تلو میخورند و نام پدرمان نیچه است!
بر روی دیوارِ همدگیر به یادگار فلسفههای عاشقانه میکشیم و بلند بلند گله میکنیم از زمانه، از خدا -که دیوار کوتاهی دارد -
نفس میکشیم در مجاز برای مرگ پدر روی قبر مجازی کامنت «تنهاترین مرد» میگذاریم
درست مثل ابوالهول پای میزهای خاکگرفته نقش بستهایم زندگی میکنیم در مجاز میمیریم در مـ...! [ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
طنزهایم بوی مردار می دهند تمام این ماجرا از بیخ، داستان بود. دست های من و تو به هم احترام می گذاشتند و به دوری و دوستی ایمان داشتند.
من سال هاست از مملو خاطراتِ با هم به حوض فراموشی پناه می برم، تا گردن. ماهی های کوچک سرخ دور سرم می چرخند تب، زیر صفر می رسد.
برف ها را کنار می زنم تو اینجایی هنوز در قلب من زیر حجم سپید قرن هایی به طعم جدایی
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
بر می گردی پس از سال ها و لبخند می زنی، مغرور ... فتح کرده ای به خیال خودت بلند ترین دل دنیا را باز.
نگاهم می کنی نگاهت می کنم در ذهن ات خاطره ی روزهای "با هم" می شوم. آن دوراهی یادش هست هنوز وقتی می رفتی... و چه بی رحم در سینه ام آرام آرام فرو می کردی و صدای ضجه هایم...
اشک هایت آرام می لغزند پشیمان شده ای مغرور! لبخند می زنی دلت می خواهد اشکهایم را پاک کنی.
آمده ای. می خواهی از نو بسازی با همان غرور دردناک ات که ذره ذره در من فرو می بردی.
دست به سمت چشم هایم می بری دستت از صورتم رد می شود به خودت می آیی و من باز هم از حضورت محو می شوم
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
گیر کرده در لگن کوچک سر نجاستی بزرگ
شهر سال هاست که درد می کشد قابله از سزارین می ترسد و دکتر سال هاست که در راه است...
کوچه ها تنگ تر و خیابان ها گشادتر می شوند کم کم هیکل این تعفن دارد از رحم بزرگتر می شود ...
قابله زغال باد می دهد این شعله باید بماند گرگ ها و کفتار ها سرک می کشند، دکتر که نیاید، آتش بالاخره خاموش می شود...
نه شهر را می توان خلاص کرد و نه جنین را می توان انداخت. قابله چشم از شعله بر نمی دارد...
تیر ماه ۹۰ [ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
خورشید چشمهایش را می مالد گنجشک ها بلند پچ پچ می کنند و شهر از دود سیگارم ماسک می زند. تو از آغوش عشقت جدا می شوی لباست را می پوشی و از فکر من بیرون می روی...
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
دنیا می چرخد تو می چرخی و این چاقو در قلب من رقص می کند
دامنت خورشید سیاهی ست که برای جهان در گهواره لالایی می گوید. افسون چشمهایت که هزاران کلاغ در خود دارد مرا مجنون روی ماهت کرده.
رقص کنان دور می شوی در قلبم تونل توحید حفر شده و زندگی کم کم چشمانش را می بندد...
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
۱ از همین دوراهی دور می شویم دور دور و گرد عشق و نم اشک ها در ولگردی های باد گم می شوند
۲ و آن جا که خواب پرستو را دریافت سفر دچار سکته شد.
۳ لب های خدا و لب های من این شعر شرعی ترین شعار عاشقانه های من است.
۴ و این ساکت ترین شعر جهان است: ...
۵ وقتی خودکار رنجور است زندگی را بر کاغذ تف می کند
۶ وقتی شعر فریاد می زند شاعر جر خورده است.
۷ رقم ها رمق ها سردرد ها درد سر ها این شعر چه می خواهد بگوید؟!
۸ این شعر بی حال تر از آن است که حرفی بزند
۹ سکوت فقط نگاه می کند مثل همیشه
۱۰ یک قارچ هر کجای شعر که بروید شاعر حرف اضافه می گوید
۱۱ تو نگاهت را خیس می کنی آن وقت که من نگاهم را پهن آفتاب کرده ام
۱۲ و من به این اندیشه که دیگر نیاندیشم به خواب رفتم عمیــــــــــــق
۱۳ وقتی نقش اول شعر یک سایه باشد باید آن را جلوی آفتاب بگیری
۱۴ قلم که ننویسد حتما تو جایی از متن گم شده ای
۱۵ آخرین عاشق های روی زمین -این جزیره ی عاشق خورها- گم کرده اند یکدیگر را
۱۶ وقتی فرصت ها کم می آورند می دوند من سوت می زنم و تو لبخند می زنی
۱۷ به آفتاب سلام کن شاید شب غزل خداحافظی اش را تمام کرد
۱۸ تمام این راه اشتباه بود حالا شصت سال باید برگشت سر همان دوراهی تو مرگ
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
بهارینه (( بِه آر )) فصل آوردن بهترین هاست. فصل شکوفایی و رویش؛ موسم طراوت طبیعت. به آر تولدی ست دوباره، پویشی نو. موسم ((چشم ها را باید شست/ جور دیگر باید دید)). وقت زندگی ست و بندگی؛ و حین پالودن عشق در ازوای هستی. از دیرباز در فرهنگ و ادب این مرز و بوم، به آر روزی نو و نوروز بوده است. فصل جاودانگی، خیزش و چابکی. چابکی در روح و جسم، و خیزش در عقل و جان. بهاران، طبیعت پوست می اندازد و پوست و پوستینی نو بر تن می کند. و این چه درس شیرین و شگرفی ست که خداوندگار هر سال یاد آورمان می شود که: های! آدمی! وقت نو شدن است؛ موسم پالودن جان. چه خرسند زمانی ست که آدمی دست در دست طبیعت و همراه و همگام، مسیح وار بر روح خود بدمد تا غبار یک سال سپری شده را از دوش جان خویش بزداید. و چه غبار زدایی بهتر از این؟ مگر نه این است که در این رسم دیرینمان هر ساله، واپسین روزهای اسپند ماه را به غبار روبی و شست و شوی کاشانه می پردازیم؟ مگر نه این است که هر ساله نزدیک به نوروز و بهار سعی بر این داریم تا همراه طبیعت نو جامه شویم و نو نوار؟ پس روح و جانمان چه ؟ این روح غبار اندود، در این زمانه ی تکنولوژی و فن آوری اطلاعات و انرژی های هسته ای و چه و چه، آیا باید بیش از این زیر گرد و غبار سهل انگاری هایمان مدفون گردد؟ من می دانم که همه مان زیر آوار این عرصه و عصر مدفون شده ایم. جسم در تکاپوهای روزمره گرفتار است و اندیشه مان سپری کردن روزگار است. می بینیم چطور ارزش ها و غیر ارزش ها نا بجا جا به جا شده اند. و ما در پیچ و خم های ناکجا آبادهای بی خیالی هایمان گرفتار و گم شده ایم. خوشا آنان که راه خویش دانستند و رهسپار شدند. خوشا آنان که دست کم موسم سال نو به پالودن جان و روح خویش نیز کمر می بندند و در این عصر سرگرمی های کوچه و بازاری، در هنگامه ی حجوم تجملات و تنقلاتِ همراه اش، ندای طبیعت را می شنوند. سخن کوتاه کنم، که می دانم در این زمانه ی سریع کسی را نه وقتی است و نه حوصله ای. باری، آرزویم همه این است که با هم سال نو را فرصتی برای کاشانه تکانی در جان و دل قرار دهیم. در سال پیش رویمان به خداوند دوست داشتنی بیشتر پیامک بدهیم و پیامک هایش را بیشتر نوش جان کنیم. بیشتر قدر هم را بدانیم و در محبت و مهر سخاوتمند باشیم. شعرهای بهار را دوست دارم، اما این شعر فریدون مشیری را دوست تر:
همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده ست و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است.
خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دل تنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن
خرسند، تندرست و زلال باشید حامد پاسبان ۱ ۱ ۹۰
پ ن: وبلاگ دیگرم از پس حادثه ها به روز است.
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
(1) وقتی حجم مرگ بالا رود زندگی خودش را میان برگ می پیچد و آتش می زند
(2) پنجره ای که به تهی باز شود پرده نمی خواهد
(3) خواب دیدم خواب می بینی که خوابم تعبیر شده اما...!
(4) همیشه به عرض دنیا به طول و حتی ارتفاعش خنده ام می گیرد!
(5) شناسنامه ام گم کرده خود را در میان کاغذ پاره های تقویم که سوار باد قرن هاست در اتاقی دور سرم می چرخند.
(6) وقتی سرطان غم اوج می گیرد نبض پرنده سقوط می کند
-------------------------------------------------------- - دوستان بزرگوارم خواهند بخشید که به خاطر فزونی مشغله کم تر و با تاخیر سر می زنم. امید که جبران کنم
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
یک باروت هر کجا که باشد تشنه ی سوختن است، سوزاندن. اشک تو آتش. قرن هاست این قلب بشکه ای شده پر. اشک بریز ببار من آماده ی پروازم مثل یک روح بعد انفجار
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
۱ شهر از سیب های شاعر خورد شهر زنده شد شاعر مرد.
۲ من زنده ام و تو می دانی مرده ها نفس نمی کشند.
۳ دستم را می گیری از خیابان رد می شوی از من رد می شوی
۴ فسخ شد قراردادی که با چشمانمان باز مانده بود.
۵ زمین تنها تر می شود و من دلگیر تر. این منظومه قهر کرده با درد دل هایش
۶ از لباسم آب می چکد از نگاهت. ستاره ها از هم می پرسند باران از کجا آمده در این پاییز نامرغوب
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
به نام یگانه خالق هستی بخش یک سال گذشت. به همین سادگی. به همین کوتاهی. یک سال گذشت. هم چنان خردک نفسی هست و یک قلم که خام است هنوز؛ و به جست و جوی ردپای نور از پنجره ای دریچه ای روزنه ای چیزی... میان کجا ها و ناکجاها گشت و خواهد گشت. در مسیر هر از گاهی یک دوست جدید یک هم سفر یک هم راه و حتا یک میهمان گاه به گاه، کمکی شد برای تازه کردن نفس و رفع اندکی خستگی. و چه بد که برخی نیز گاهی کوله بارمان را به اندوه آغشتند. باری، انگار هم چنان باید رفت. رفت و دید، رفت و شنید، رفت و خواند، رفت و اندیشید، رفت و رفت. تا نور، تا شعر، تا شعور. پس از دیگر وبلاگ هایم که هر یک به بلایی نظیر هک، قیلترینگ، تعطیلی و... دچار گشتند، پنجره ها تجربه ای دیگر و البته نفیس شد برای من. خب، یک سال حرف است و شما که حوصله ای برای خواندن همه را ندارید، پس سخن تمام. ۳۱ شهریور، پنجره ها یک ساله شد. همین
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
ایستاده ای میان ورودی های جهنم چشمانت زبانه می کشد و به گور ابرهه می خندی که حالا به گور تو...!
ایستاده ای میان دست کشیده های کودکی هایت که حالا ابلهانه تر نگاهشان می کنی و برای چشم چران های خبری ژست می گیری
آب نبات چوبی های بزرگ سیم دار و بی سیم بی خود ات کرده اند چه قدر! ایستاده ای میان بلاد کفر و چرک و بلاد دین و یقین در تماشاخانه ای به وسعت شش میلیارد خود را تلخک کرده ای همین...
بردار آن دست های ننگین را که نجاست از آن ها شرم دارد بردار آن دست ها را که بیعت با ابلیس کرد و قطع کن. قطع کن رابطه ات را با زندگی که توبه ات مقبول...
بردار سیاهه ی دستانت را از نور که به خیال کشتن خورشید جلوی چند چشم دست گرفته ای!
بردار دستانت را از نامه ی خدا که مبادا سیاهی ات را گم کند در تشعشع انوار بردار که نشوید قلب کثیف ات را این مظهر طهارت. دست بردار...
نه! این گونه تنها مشتری های دکان ات می پرند و تو بدبخت تر و بی کس تر می شوی وقتی نه هیچ مریمی را می خندانی و نه هیچ مسیحی را خوش حال...
تو تنها یک کشیش سوخته ای و یک برگ برای برنده نشدن! ای برده ی یک سیاه و چند سپید این بازی هم تمام شد. آن ها از حالا در کاخ های سفیدشان به همراه ابلیس به مهره ای جدید فکر می کنند...
27 شهریور 89
................................................................. پ ن ۱: تمامی نظرات در اسرع وقت پاسخ داده خواهد شد. ممنون پ ن ۲: حواس درست و حسابی که نداریم، ممکن است برخی را دعوت نکرده باشیم و برخی را بارها! به بزرگواری خویش می بخشایید. پ ن ۳: بیش از چهار برابر کامنت گذاران، آمدند کسانی و خواندند و ککی آن ها را نگزید و رفتند! پ ن ۴: عکس این مطلب را منهدم کردم. پ ن ۵: از پس حادثه ها به روز شد. ۵ مهر
[ ] [ ] [ حامد پاسبان ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |